تبليغاتX
برای آزادی نسیم
تا آزادی نسیم
محکوم به آتشی اگر زاندارک گونه باشی
محکوم به صلیب اگر مسیح گونه ای
و محکوم به اعدام اگر نگاهی دیگر گونه داشته باشی
محکوم به سکوت
اگر قناری باشی که آوایش هماهنگ نباشد
یا کلاغی که پرهای سیاهش را در میانه راه بر جای میگذارد
آه ای محکومین همیشه ای متهمان راستی را
ماهتاب همه شب از میان میله آهنی های زنگ آلوده چه نقشی دارد
رسالتتان چه بود؟ رسالتتان چه بود؟که انگشتها به سویتان اشاره گشت
انگشت اتهام و دهانی که خشم گنانه بانگ بر می آورد
"این یک شورشیست"
رسالتت چیست ای شورشی رسالتت چیست؟
مندهان بسته ام و چشم فروبسته
میشنوم اگر به زبان من سخن گویی؟
رسالت من دیگر نمیدانم جچیست؟
شاید رسالت باران نبود
که بشویاند و برویاند و بشکوفاند
شاید به درستی رسالت پرنده هم نبود
که از سپید و سیاه همه روز نغمه ساز کند
اما رسالت شاخه درخت نبود
که ترکه شود بر دستان کودک بازیگوش
رسالت آتش نبود که بسوزاند هر خرقه را
گرچه سیاه وسپید
رسالت سکوت نبود
که هجایان نامعصوم را خنجر به گلو برد
و انگشت اتهام باز نشانه رفت
چه کسی گفت شورشی سخن گوید؟
آی ای شورشیان همیشه...ای متهمان...ای محکومین
خورشید را راستی چگونه طلوع میکند از فراز سیمهای خار دارررر؟؟؟؟؟؟؟/
به امید و آرزوی آزادیشان.......


فقط شعریست از خودم که آنرا اول از همه به نسیم تقدیم میکنم و البته بقیه دانشجویان دربند.

برگرفته از وبلاگ باغ مخفی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:10  توسط دوست | 
این روزها که می گذرد،در آستانه ی آمدنت ،هر دم عقربه های ساعت را نهیب می زنم که سریع تر بروند.

این روزها که می گذرد چند باره و چند باره لحظه ی آمدنت را،لحظه ی دیدنت را مجسم می کنم.

این روزها کتاب ها یی که داده بودی تا بخوانم،تا بدانم خسته شده اند بس که آماده ی پس دادنشان کرده ام.

این روز ها که می گذرد...،چقدر خوب است که می گذرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:32  توسط دوست | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 10:26  توسط دوست | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 10:23  توسط دوست | 
به شهر بر گردیم

به این دیار نیاز

نیازمند رهایی

             نیازمند امید

سبد سبد ز هواهای تازه هدیه بریم

سبد سبد گل شادی

                    نسیم آزادی   


                      به امید آزادی

                            روزی که بندی نباشد

                                        به امید آزادی تمام آزادگان

                                                     روزی که جرم کسی اندیشیدن نباشد...

برای نسیم عزیزمان قرار وثیقه ۵۰میلیونی صادر کردند.

به امید آزادی: روناک،هانا،بیتا صمیمی زاد،محمد پورعبدالله،امین قضایی،سروش ثابت،آناهیتا حسینی،سروش دشتستانی،مرتضی خدمتلو،مرتضی اصلاحچی،مجید توکلی،احمد قصابان، احسان منصوری، منصور اسانلو، صباح نصری، هدایت غزالی، جواد علیخانی و ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 20:53  توسط دوست | 

مرد،

آرم داشت پاي كبودش را مي ماليد

و زير لب مي گفت :

"مي خواستي

در سرزمين نور

باعشق تر شوي

وزيرسقف صلح برقصي

با اين همه گناه عجيب است

 

كه زنده اي هنوز"

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:23  توسط دوست | 

 آوای ساعت چون

هجوم قطره ها بر جدار این روزگار آهنین

این عقربه ها که بی رحمانه ثانیه ای را به دقیقه ای می دوزند

دقیقه ای را به ساعتی

ساعتی را به روزی

روزی را به...0

 

نسیم  اینجا تو را منتظریم

تو را و دیگر دوستان را


برگرفته از وبلاگ الناز بلاگ

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:33  توسط دوست | 

دختران دشت!

دختران  انتظار!

دختران امید تنگ               در دشت بی کران،

و آرزوهای بیکران         در خلق های تنگ!

دختران خیال آلاچیق نو                      در آلاچیق هایی که صد سال!_

از زره جامه تان اگر بشکوفید

باد دیوانه

یال بلند اسب تمنا را

آشفته کرد خواهد...


دختران دشت ، دختران انتظار برگرفته از وبلاگ جهان دیگری هم ممکن است...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:59  توسط دوست | 

در کلاس زبان هستم و به غروب بارور شده از سرخی نگاه میکنم
همیشه از دیدن این غروب با آن رنگهای سرخ و نارنجی وحشی لذت
میبردم اما حالا به این فکر میکنم که نسیم سه هفته است نه این غروب
را دیده است نه طلوع را.این غروبها و طلوعها چه غمگینند.چه تلخند.
سر کلاس ارتباطات شفاهی به استاد میگویم نسیم را حذف نکنید
دربند است. استاد امیدوارست که نسیم تا آخر هفته آزاد شود.
امتحانات نزدیک است. ومن به این فکر میکنم که آیا امیدواری استاد
درست است؟دلم میخواهد به زودی ببینمت با روسری صورتی خوشرنگت
با لبخندت.کاش انصاف داشته باشند و آزادشان کنند............


آزادشان کنید.


بر گرفته از وبلاگ باغ مخفی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:29  توسط دوست | 
 
برای نسیم سلطان بیگی

 و

 به یاد تک تک بچه های دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه

حیاط دانشکده ما کوچک بود اما به جرات می توانم بگویم دل های بچه بزرگ بود. آرزو های بزرگ آرمان های بزرگ در همان حیاط کوچک شکل می گرفت.  حیاط کوچکی که حتی در حالت های عادی نیز انگار بچه ها تجمع اعتراض آمیز انجام داده بودند. حیاط کوچکی که کافی بود یک نفر روی نیمکت برود و اندکی از آرمان های بزرگ سخن بگوید تا جمعیت همه یک صدا فریاد زنند آن آرمان ها را!

نسیم خودت بهتر یادت هست آن روز ها را! روز هایی که نیمکت های آن حیاط کوچک شاهد تمام اتفاقات بود. شاهد جنب و جوش رفقایت بود. شاهد جنب و جوش خودت بود. شاهد آن همه آرمان و عشق به انسانیت بود.

آقایان بالادستی خیال می کردند این حیاط کوچک مهم نیست. اینت دانشکده کوچک پرت افتاده است و کاری از آن بر نمی آید. اما همه دیدیم که برای سال ها آن جا یکی از قلب های تپنده جنبش دانشجویی بود. همه ی ما دیدیم که چه راه کوتاهی از دانشکده علوم اجتماعی علامه تا زندان اوین وجود دارد و همه دیدیم که خیلی از بچه ها چه سریع این راه را طی کردند.

آری گویا قرار بود زندان ها را دانشگاه کنند اما دانشگاه ها را زندان کردند

وبلاگ برای آزادی نسیم

نسیم عزیز امید وارم زودتر بیرون بیایی تا به ما بگویی که آیا حیاط زندان اوین کوچک تر از حیاط دانشکده ی کوچک اتما دوست داشتنی مان بود؟


برگرفته از وبلاگ زیستن برای باز گفتن

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:6  توسط دوست |